شیوا حیاتی معرفی تخصص‌ها نظرات سوالات مقاله‌ها تماس رزرو جلسه
بازگشت به سایت
مقاله آموزشی
آیا همه ما به مشاوره روان‌شناسی نیاز داریم؟
آیا همه ما به مشاوره روان‌شناسی نیاز داریم؟

آیا همه ما به مشاوره روان‌شناسی نیاز داریم؟

گاهی فردی به روان‌شناس مراجعه می‌کند، چون از رابطه‌ای رنج می‌برد که بارها او را به یک نقطه دشوار بازمی‌گرداند. گاهی کسی برای مواجهه با فقدان، اضطراب یا یک بحران زندگی به کمک نیاز دارد. فرد دیگری نیز ممکن است بخواهد…

گاهی فردی به روان‌شناس مراجعه می‌کند، چون از رابطه‌ای رنج می‌برد که بارها او را به یک نقطه دشوار بازمی‌گرداند. گاهی کسی برای مواجهه با فقدان، اضطراب یا یک بحران زندگی به کمک نیاز دارد. فرد دیگری نیز ممکن است بخواهد تصمیم مهمی را با شناخت بیشتری بررسی کند.
در همه این موقعیت‌ها، مراجعه به متخصص می‌تواند معنای متفاوتی داشته باشد.
اما در فضای امروز، پیام دیگری نیز به گوش می‌رسد: همه ما باید خودمان را بهتر بشناسیم، روی زخم‌های گذشته کار کنیم، طرحواره‌هایمان را اصلاح کنیم، هوش هیجانی خود را افزایش دهیم و به نسخه سالم‌تری از خود تبدیل شویم.
این توصیه‌ها گاهی مفیدند، اما وقتی به گزاره‌ای عمومی درباره همه انسان‌ها تبدیل می‌شوند، پرسشی اساسی پیش می‌آید:
آیا همه ما به مشاوره و درمان نیاز داریم، یا به‌تدریج این تصور شکل گرفته است که هر انسانی باید چیزی را در خود اصلاح کند؟
برای پاسخ، لازم است میان نیاز به کمک، امکان یادگیری و الزام به تغییر تفاوت بگذاریم.
روان‌شناسی برای چه به وجود آمده است؟
روان‌شناسی حوزه‌ای گسترده است که به مطالعه رفتار، شناخت، هیجان و فرایندهای روانی می‌پردازد. مشاوره و روان‌درمانی نیز از رویکردها و روش‌های متفاوتی استفاده می‌کنند و همه آن‌ها صرفاً برای درمان اختلال‌های روانی به کار نمی‌روند.
افراد ممکن است برای کاهش رنج، بهبود روابط، شناخت الگوهای تکرارشونده، مواجهه با بحران یا تصمیم‌گیری آگاهانه‌تر از خدمات روان‌شناختی استفاده کنند.
بنابراین، محدود کردن تمام کاربردهای روان‌شناسی به درمان بیماری نیز دقیق نیست.
بااین‌حال، از مفید بودن این دانش نمی‌توان نتیجه گرفت که همه افراد در هر شرایطی به مداخله تخصصی نیاز دارند.
یک ابزار می‌تواند ارزشمند باشد، بدون آنکه استفاده از آن برای همه و در همه زمان‌ها ضروری باشد.
برای مثال، آگاهی از اصول تغذیه می‌تواند برای همه مفید باشد، اما همه افراد به یک رژیم درمانی مشخص نیاز ندارند. به همین ترتیب، شناخت روان‌شناختی می‌تواند به فهم زندگی کمک کند، اما این موضوع به معنای نیاز همگانی به روان‌درمانی نیست.
سه موقعیت متفاوت که نباید با یکدیگر اشتباه شوند
۱. وقتی فرد واقعاً به کمک تخصصی نیاز دارد
گاهی رنج روانی، روابط یا عملکرد روزمره فرد را به‌طور معناداری تحت تأثیر قرار می‌دهد. ممکن است مشکلات تکرارشونده، اضطراب شدید، خلق پایین پایدار، تجربه فقدان یا دشواری در مدیریت یک بحران، زندگی او را محدود کرده باشند.
در چنین شرایطی، ارزیابی تخصصی می‌تواند به فهم مسئله و انتخاب راه مناسب کمک کند.
گاهی نیز فرد هنوز نمی‌داند چه چیزی باعث دشواری‌هایش شده است، اما متوجه شده که وضعیت فعلی برایش قابل تحمل نیست یا به‌تنهایی نمی‌تواند آن را تغییر دهد.
در این موقعیت‌ها، هدف مراجعه پیدا کردن نقصی در شخصیت فرد نیست. هدف، فهم تجربه، بررسی عوامل مؤثر و یافتن راهی برای کاهش رنج یا بهبود وضعیت است.
۲. وقتی فرد می‌خواهد چیزی یاد بگیرد
فردی ممکن است مشکل بالینی مشخصی نداشته باشد، اما بخواهد بهتر مذاکره کند، در بیان خواسته‌هایش توانمندتر شود یا درباره یک تصمیم مهم اطلاعات بیشتری به دست آورد.
این تمایل می‌تواند به آموزش، تمرین، گفت‌وگو یا در برخی شرایط به مشاوره منجر شود.
یادگیری یک مهارت به معنای بیمار بودن نیست. همان‌طور که شرکت در یک دوره آموزشی، به‌خودی‌خود نشانه ناتوانی نیست.
در اینجا باید میان آموزش مهارت، مشاوره و روان‌درمانی متناسب با نیاز فرد تمایز گذاشت. انتخاب هرکدام به هدف، شرایط و نوع مسئله بستگی دارد.
۳. وقتی فرد احساس می‌کند باید خودش را اصلاح کند
موقعیت سوم پیچیده‌تر است.
فرد ممکن است از زندگی خود ناراضی نباشد، اما پس از مواجهه با محتوای توسعه فردی احساس کند هنوز به اندازه کافی خودآگاه، مستقل، آرام یا توانمند نیست.
ممکن است از خودش بپرسد چرا هنوز در بعضی موقعیت‌ها عصبانی می‌شود، چرا همیشه اعتمادبه‌نفس بالایی ندارد یا چرا نمی‌تواند همه روابطش را به شکل ایده‌آل مدیریت کند.
در این وضعیت، لازم است بررسی کنیم آیا مسئله‌ای واقعی وجود دارد که فرد می‌خواهد تغییر دهد، یا صرفاً با تصویری از انسان مطلوب مقایسه شده است.
البته این دو وضعیت همیشه از هم جدا نیستند. ممکن است فرد هم با مشکلی واقعی مواجه باشد و هم انتظاراتی بیش از حد از خودش داشته باشد.
نکته مهم این است که پیش از تعریف مسئله، نباید نتیجه را از قبل تعیین کنیم.
آیا هر ناراحتی نشانه یک مشکل روان‌شناختی است؟
زندگی انسان با فقدان، اختلاف، ناکامی، خستگی، ابهام و تغییر همراه است. بعضی از این تجربه‌ها دردناک‌اند، اما دردناک بودن یک تجربه به‌تنهایی نشان نمی‌دهد که فرد به اختلال روانی مبتلاست.
ناراحتی پس از یک جدایی ممکن است واکنشی قابل فهم به از دست دادن یک رابطه باشد. خشم در برابر بی‌عدالتی ممکن است اطلاعاتی درباره موقعیت در اختیار فرد قرار دهد. خستگی می‌تواند نشانه فشار کاری یا نیاز به استراحت باشد.
البته هیچ‌کدام از این تجربه‌ها را نباید به‌طور خودکار بی‌اهمیت دانست. شدت، تداوم، زمینه و پیامدهای آن‌ها اهمیت دارد. گاهی تجربه‌ای که در ابتدا طبیعی به نظر می‌رسد، به دلیل شدت یا طول مدت خود نیازمند ارزیابی تخصصی است.
بنابراین، دو خطا باید از یکدیگر جدا شوند:
- هر ناراحتی را نشانه بیماری دانستن.- هر ناراحتی را صرفاً بخشی طبیعی از زندگی دانستن و نادیده گرفتن رنج جدی.
روان‌شناسی زمانی می‌تواند کمک‌کننده باشد که به فهم دقیق‌تر تجربه برسد، نه اینکه پیش از بررسی، برای آن عنوانی آماده کند.
وقتی یک مفهوم همه مشکلات را توضیح می‌دهد
فرض کنید فردی پس از خواندن مطلبی درباره عزت‌نفس، رفتارهای گذشته خود را با این مفهوم توضیح می‌دهد. چند روز بعد، با مفهوم طرحواره آشنا می‌شود و همان تجربه‌ها را از زاویه دیگری می‌بیند.
سپس درباره سبک دلبستگی می‌خواند و احساس می‌کند این بار به علت اصلی مشکلاتش رسیده است.
ممکن است هرکدام از این مفاهیم بخشی از تجربه او را روشن کنند. اما احساس آشنایی یا قانع‌کنندگی یک توضیح، به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که آن توضیح درست یا کامل است.
برای فهم یک مسئله باید بررسی کنیم که آیا مفهوم انتخاب‌شده با شواهد زندگی فرد سازگار است، چه چیزهایی را توضیح می‌دهد، چه چیزهایی را توضیح نمی‌دهد و آیا توضیح‌های جایگزین نیز وجود دارند.
این موضوع در کار بالینی اهمیت ویژه‌ای دارد. اگر درمانگر هر رفتار را با یک نظریه از پیش تعیین‌شده تفسیر کند، ممکن است به‌جای فهمیدن تجربه مراجع، او را در قالب نظریه خود قرار دهد.
مراجع نیز ممکن است به‌تدریج یاد بگیرد که برای فهم خود باید همیشه یک علت پنهان یا نقص درونی پیدا کند.
شناخت روان‌شناختی زمانی ارزشمندتر است که فهم فرد از زندگی را دقیق‌تر کند، نه اینکه هر تجربه تازه‌ای را به مدرکی برای وجود یک مشکل تبدیل کند.
آیا کمک گرفتن به معنای ناقص بودن است؟
خیر. نیاز به کمک، ویژگی‌ای انسانی است و به‌خودی‌خود درباره ارزش فرد چیزی نمی‌گوید.
همچنین نداشتن نیاز فعلی به درمان، فرد را از دیگران برتر نمی‌کند. هدف، ساختن دو گروه از انسان‌ها نیست: کسانی که نیازمند اصلاح‌اند و کسانی که کامل شده‌اند.
هیچ انسانی در همه زمینه‌ها توانمند نیست و هیچ انسانی نیز در همه زمینه‌ها به کمک تخصصی نیاز ندارد.
ممکن است فردی در روابط خانوادگی با دشواری مواجه باشد، اما در کارکرد شغلی خود وضعیت مناسبی داشته باشد. فرد دیگری ممکن است در تصمیم‌گیری مستقل باشد، اما در مواجهه با فقدان به حمایت نیاز پیدا کند.
نیاز به کمک به موقعیت، هدف و شرایط فرد وابسته است.
به همین دلیل، مراجعه به روان‌شناس نباید نشانه ضعف تلقی شود؛ همان‌طور که مراجعه نکردن نیز نباید به‌عنوان نشانه استقلال یا سلامت کامل تعبیر شود.
نقش روان‌شناس چیست؛ اصلاح انسان یا فهمیدن مسئله؟
در کار روان‌شناختی، یک پرسش اساسی این است که هدف مداخله چگونه تعریف می‌شود.
فرض کنید مراجع می‌گوید: «من می‌خواهم آدم آرام‌تری باشم.»
درمانگر می‌تواند بلافاصله به سراغ تکنیک‌های آرام‌سازی برود. اما ممکن است پیش از آن لازم باشد روشن شود که آرام‌تر بودن برای مراجع چه معنایی دارد.
آیا او در موقعیت‌هایی واکنش‌هایی نشان می‌دهد که به خودش یا دیگران آسیب می‌زنند؟ آیا اضطرابش مانع انجام کارهای روزمره می‌شود؟ آیا از ابراز مخالفت می‌ترسد و سکوت را با آرامش اشتباه می‌گیرد؟ یا تصور می‌کند انسان رشد‌یافته نباید عصبانی شود؟
این موقعیت‌ها یکسان نیستند و به مداخله یکسانی نیاز ندارند.
درمانگر باید بتواند میان خواست مراجع، مسئله واقعی، پیامدهای رفتار و انتظارات اجتماعی تمایز بگذارد.
این کار به معنای پذیرفتن همه رفتارهای مراجع نیست. اگر رفتاری به دیگران آسیب می‌زند، بررسی مسئولیت و تغییر آن اهمیت دارد. اما هدف این نیست که مراجع به نسخه‌ای از انسان مطلوب درمانگر تبدیل شود.
هدف، کمک به فرد برای فهم بهتر وضعیت، افزایش امکان انتخاب و ایجاد تغییراتی است که با نیازهای واقعی و حقوق دیگران سازگار باشند.
آیا گاهی بهتر است به‌جای تغییر خود، شرایط را تغییر دهیم؟
یکی از محدودیت‌های نگاه صرفاً فردمحور این است که همه مشکلات را به ویژگی‌های درونی انسان نسبت می‌دهد.
فردی که در محیط کاری فرساینده قرار دارد، ممکن است مدام به یادگیری تاب‌آوری تشویق شود. کسی که با فشارهای اقتصادی مواجه است، ممکن است به مثبت‌اندیشی دعوت شود. فردی که در یک رابطه نابرابر قرار دارد، ممکن است به افزایش عزت‌نفس توصیه شود.
گاهی یادگیری مهارت‌های فردی واقعاً کمک‌کننده است. اما هیچ مهارتی نمی‌تواند جای همه تغییرات لازم در محیط را بگیرد.
اگر شرایط کاری آسیب‌زا باشد، فقط آموزش مدیریت استرس کافی نیست. اگر فرد با بی‌عدالتی یا محدودیت‌های واقعی مواجه باشد، تغییر نگرش او لزوماً مسئله را برطرف نمی‌کند.
بهتر زیستن همیشه به معنای بهتر تنظیم کردن خود نیست. گاهی باید شرایطی را که رنج را ایجاد یا تشدید می‌کنند نیز بررسی کرد.
این تمایز به معنای نادیده گرفتن سهم فرد نیست؛ بلکه به معنای دیدن هم‌زمان فرد، روابط و محیط زندگی اوست.
چگونه بفهمیم به کمک نیاز داریم یا صرفاً تحت فشار تغییر هستیم؟
پاسخ این پرسش همیشه ساده نیست، اما چند پرسش می‌تواند نقطه شروع مناسبی باشد:
آیا مسئله‌ای مشخص وجود دارد؟
به‌جای اینکه بگوییم «من به اندازه کافی رشد نکرده‌ام»، بهتر است مشخص کنیم چه اتفاقی در زندگی ما رخ می‌دهد و چه پیامدی دارد.
آیا این وضعیت موجب رنج یا محدودیت قابل‌توجه شده است؟
باید به شدت و تداوم مشکل، تأثیر آن بر زندگی و تجربه خود فرد توجه کرد.
آیا هدف تغییر برای خود فرد معنا دارد؟
گاهی هدف از تجربه مستقیم یک دشواری شکل گرفته است. گاهی نیز بیشتر حاصل مقایسه با دیگران یا مواجهه با تصویری از زندگی مطلوب است.
آیا کمک تخصصی می‌تواند به این مسئله پاسخ دهد؟
همه مشکلات با یک روش حل نمی‌شوند. گاهی درمان، گاهی آموزش، گاهی تغییر شرایط و گاهی ترکیبی از این موارد مناسب‌تر است.
آیا می‌توانیم بدون برچسب زدن به کل وجود خود، یک مسئله را بررسی کنیم؟
فرد ممکن است در یک زمینه به کمک نیاز داشته باشد، بدون اینکه نتیجه بگیریم تمام شخصیت او نیازمند اصلاح است.
این پرسش‌ها جایگزین ارزیابی تخصصی نیستند، اما می‌توانند به تصمیم‌گیری آگاهانه‌تر کمک کنند.

در حال بارگذاری