شیوا حیاتی معرفی تخصص‌ها نظرات سوالات مقاله‌ها تماس رزرو جلسه
بازگشت به سایت
مقاله آموزشی
توسعه فردی؛ وقتی بهتر شدن به وظیفه تبدیل می‌شود
توسعه فردی؛ وقتی بهتر شدن به وظیفه تبدیل می‌شود

توسعه فردی؛ وقتی بهتر شدن به وظیفه تبدیل می‌شود

گاهی پیش از آنکه بدانیم چه می‌خواهیم، می‌دانیم چه چیزی را باید بخواهیم.باید مستقل باشیم، مسئولیت‌پذیر باشیم، موفق شویم، روابط سالمی داشته باشیم، احساساتمان را مدیریت کنیم و در نهایت، به انسانی تبدیل شویم که دیگران…

گاهی پیش از آنکه بدانیم چه می‌خواهیم، می‌دانیم چه چیزی را باید بخواهیم.
باید مستقل باشیم، مسئولیت‌پذیر باشیم، موفق شویم، روابط سالمی داشته باشیم، احساساتمان را مدیریت کنیم و در نهایت، به انسانی تبدیل شویم که دیگران بتوانند او را تحسین کنند.
بسیاری از این ویژگی‌ها ارزشمندند. اما پرسشی کمتر مطرح می‌شود: چه کسی تعیین کرده است که انسان خوب باید دقیقاً چنین ویژگی‌هایی داشته باشد؟ و چرا گاهی فاصله گرفتن از این تصویر، به‌جای آنکه صرفاً تفاوتی انسانی باشد، به احساس ناکافی بودن تبدیل می‌شود؟
برای فهم این موضوع، باید از یک پرسش ساده شروع کنیم: آیا خوب و بد، همیشه ویژگی‌هایی ذاتی و مستقل از زندگی اجتماعی‌اند، یا بخشی از معنای آن‌ها در روابط انسانی شکل می‌گیرد؟
خوب و بد؛ قواعدی برای زندگی در کنار یکدیگر
انسان‌ها در خلأ زندگی نمی‌کنند. نیازها، خواسته‌ها و رفتارهای ما بر زندگی دیگران اثر می‌گذارند. برای همکاری، مراقبت از یکدیگر و حل اختلاف‌ها، به قواعدی مشترک نیاز داریم.
جوامع در طول تاریخ، درباره رفتارهای پذیرفتنی و ناپذیرفتنی معیارهایی ساخته‌اند. صداقت، مسئولیت‌پذیری، وفاداری، استقلال و احترام، هرکدام در شرایطی می‌توانند به زندگی جمعی کمک کنند.
اما ارزش‌ها در همه فرهنگ‌ها و دوره‌های تاریخی، معنای یکسانی نداشته‌اند. آنچه در یک جامعه نشانه احترام تلقی می‌شود، ممکن است در جامعه‌ای دیگر نشانه فاصله گرفتن باشد. معنای استقلال، موفقیت، خانواده و حتی زندگی خوب نیز می‌تواند با تغییر شرایط اجتماعی دگرگون شود.
این تفاوت‌ها نشان می‌دهند که بخش مهمی از معیارهای زندگی، در بستر روابط و تاریخ شکل می‌گیرند.
البته ساخته‌شدن یک معیار به معنای بی‌اهمیت بودن آن نیست. قوانین و ارزش‌های اجتماعی می‌توانند پیامدهای واقعی داشته باشند. آسیب رساندن به دیگران یا نادیده گرفتن حقوق آن‌ها صرفاً با تغییر فرهنگ، بی‌اهمیت نمی‌شود.
مسئله این است که میان قواعد ضروری برای همزیستی و قضاوت درباره ارزش کل یک انسان تفاوت بگذاریم.
از یک رفتار نامطلوب تا یک انسان نامطلوب
فرض کنید جامعه‌ای مسئولیت‌پذیری را ارزشمند می‌داند. این ارزش می‌تواند به همکاری و اعتماد کمک کند.
اما ممکن است مسئولیت‌پذیری به‌تدریج چنان تعریف شود که فرد مسئول کسی باشد که همیشه در دسترس است، درخواست دیگران را می‌پذیرد، از نیازهای خودش صرف‌نظر می‌کند و هیچ‌وقت از مسئولیت‌هایش خسته نمی‌شود.
در اینجا، یک ارزش اجتماعی از محدوده اولیه خود فراتر رفته است.
فرد دیگر فقط به دلیل انجام ندادن یک وظیفه ارزیابی نمی‌شود؛ بلکه ممکن است احساس کند اگر نتواند همیشه مطابق این معیار رفتار کند، انسان خوبی نیست.
این تغییر ظریف اما مهم است:
- در ابتدا، درباره مناسب بودن یک رفتار قضاوت می‌کنیم.- سپس، رفتار را به ویژگی شخصیتی فرد نسبت می‌دهیم.- در مرحله بعد، آن ویژگی را معیاری برای ارزشمندی او قرار می‌دهیم.- سرانجام، فرد نیز ممکن است همین معیار را علیه خودش به کار ببرد.
به این ترتیب، یک قاعده برای زندگی جمعی می‌تواند به معیاری برای سنجش وجود شخصی تبدیل شود.
وقتی تفاوت با نقص اشتباه گرفته می‌شود
آدم‌ها از نظر خلق‌وخو، نیاز به تنهایی یا ارتباط، سرعت تصمیم‌گیری، شیوه ابراز احساسات و میزان انرژی اجتماعی با یکدیگر متفاوت‌اند.
فردی ممکن است برای تصمیم‌گیری به زمان بیشتری نیاز داشته باشد. دیگری ممکن است ارتباطات اجتماعی گسترده‌ای نخواهد. کسی ممکن است در موقعیت‌های پراسترس آرام بماند و فرد دیگری برای بازیابی تعادل خود به حمایت نیاز داشته باشد.
هیچ‌کدام از این تفاوت‌ها، بدون بررسی زمینه و پیامدهایشان، به‌تنهایی نشانه مشکل نیستند.
بااین‌حال، وقتی جامعه یک شیوه خاص از زندگی را مطلوب معرفی می‌کند، فردی که با آن هماهنگ نیست ممکن است به‌جای بررسی نیازهای واقعی خود، به دنبال اصلاح ویژگی‌هایش برود.
فرد کم‌حرف می‌کوشد اجتماعی‌تر شود، نه به این دلیل که از تنهایی رنج می‌برد، بلکه چون تصور می‌کند افراد موفق باید برون‌گرا باشند. فردی که برای استراحت به زمان نیاز دارد، خود را تنبل می‌داند. فردی که از دیگران کمک می‌خواهد، ممکن است احساس کند هنوز به استقلال کافی نرسیده است.
البته گاهی تغییر این رفتارها واقعاً مفید است. کم‌حرفی ممکن است در موقعیتی مانع بیان نیازها شود یا دشواری درخواست کمک بتواند روابط فرد را محدود کند.
پرسش تعیین‌کننده این است: آیا رفتار مورد نظر واقعاً برای فرد یا دیگران پیامد نامطلوبی دارد، یا فقط با تصویری که از انسان مطلوب ساخته شده است هماهنگ نیست؟
چگونه معیارهای یک نسل به نسل بعد منتقل می‌شوند؟
کودک پیش از آنکه بتواند درباره ارزش‌ها استدلال کند، آن‌ها را در زندگی روزمره تجربه می‌کند.
او می‌بیند کدام رفتارهایش تحسین می‌شوند، چه زمانی والدین ناراحت می‌شوند، چه ویژگی‌هایی در خانواده اهمیت دارند و چه تفاوت‌هایی با انتقاد روبه‌رو می‌شوند.
به‌تدریج، بخشی از این پیام‌ها به برداشت او از خودش تبدیل می‌شوند.
کودکی که برای موفقیت تحسین می‌شود، ممکن است به موفقیت علاقه‌مند شود؛ اما ممکن است این برداشت را نیز پیدا کند که تنها زمانی ارزشمند است که موفق باشد.
کودکی که به‌خاطر آرام بودن مورد توجه قرار می‌گیرد، ممکن است یاد بگیرد خشم یا مخالفت خود را پنهان کند. کودکی که برای مراقبت از دیگران تحسین می‌شود، ممکن است بعدها در تشخیص نیازهای خودش دشواری داشته باشد.
این پیامدها قطعی نیستند. تجربه‌های بعدی، روابط دیگر و تفاوت‌های فردی نیز در شکل‌گیری هویت نقش دارند. بااین‌حال، انتقال بین‌نسلی معیارها یکی از راه‌هایی است که ارزش‌های اجتماعی دوام پیدا می‌کنند.
نسل بعد ممکن است قواعدی را بازتولید کند که دیگر با شرایط فعلی زندگی او تناسب کامل ندارند؛ نه لزوماً به این دلیل که آن قواعد را بررسی کرده است، بلکه چون طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسند.
آیا باید همه معیارها را کنار بگذاریم؟
خیر. زندگی مشترک بدون معیارهای قابل دفاع دشوار است. ما برای احترام به حقوق دیگران، مسئولیت‌پذیری، عدالت و کاهش آسیب به قواعدی نیاز داریم.
اما باید میان دو پرسش تفاوت بگذاریم:
پرسش اول: آیا این رفتار در این موقعیت مناسب است؟
پرسش دوم: آیا انسانی که چنین رفتاری دارد، ارزشمند است؟
پرسش نخست درباره رفتار، زمینه و پیامدهای آن است. پرسش دوم درباره ارزش کل یک انسان داوری می‌کند؛ داوری‌ای که معمولاً بسیار فراتر از اطلاعات موجود می‌رود.
می‌توانیم دروغ را نقد کنیم، بدون آنکه تمام هویت فرد را به یک رفتار تقلیل دهیم. می‌توانیم از مسئولیت‌پذیری دفاع کنیم، بدون آنکه خستگی یا نیاز به کمک را نشانه بی‌ارزشی بدانیم.
هدف حذف ارزش‌ها نیست؛ هدف این است که بدانیم هر معیار چه کارکردی دارد، بر چه مبنایی شکل گرفته و تا کجا می‌توان آن را به زندگی افراد تعمیم داد.
وقتی معیار بیرونی به صدای درونی تبدیل می‌شود
شاید دشوارترین بخش ماجرا این باشد که معیارهای اجتماعی همیشه از بیرون به ما فشار نمی‌آورند. گاهی خودمان آن‌ها را به صدای درونی تبدیل می‌کنیم.
دیگر لازم نیست کسی به ما بگوید بیشتر تلاش کن، مستقل‌تر باش یا بهتر رفتار کن. خودمان این کار را انجام می‌دهیم.
در چنین شرایطی، حتی وقتی کسی ما را قضاوت نمی‌کند، ممکن است خودمان را ارزیابی کنیم. استراحت کردن با احساس گناه همراه می‌شود، اشتباه کردن به نشانه ناتوانی تبدیل می‌شود و موفقیت نیز آرامش پایداری ایجاد نمی‌کند؛ زیرا معیار تازه‌ای برای رسیدن به آن وجود دارد.
اینجا مسئله فقط فشار جامعه نیست. مسئله رابطه‌ای است که میان فرد و معیارهای درونی‌شده‌اش شکل گرفته است.
شناخت این رابطه به معنای رد همه ارزش‌های آموخته‌شده نیست. بعضی از آن‌ها واقعاً با خواسته‌ها و اصول شخصی ما هماهنگ‌اند. اما بعضی دیگر ممکن است بدون بررسی کافی، همچنان زندگی ما را هدایت کنند.
جمع‌بندی: آیا هر تفاوتی نیاز به اصلاح دارد؟
معیارهای اجتماعی بخشی از زندگی جمعی‌اند، اما همه آن‌ها تعریف نهایی انسان را ارائه نمی‌کنند.
انسان می‌تواند مسئولیت‌پذیر باشد و به استراحت نیاز داشته باشد. می‌تواند مستقل باشد و از حمایت دیگران استفاده کند. می‌تواند در برخی زمینه‌ها توانمند و در برخی زمینه‌ها محدود باشد، بدون اینکه لازم باشد کل وجودش را با یک معیار واحد بسنجد.
شاید پیش از آنکه درباره بهتر شدن خود تصمیم بگیریم، لازم باشد از خود بپرسیم: این معیار چه چیزی را در زندگی من ممکن می‌کند؟ چه چیزی را محدود می‌کند؟ و آیا واقعاً با شرایط و ارزش‌های من تناسب دارد؟
هر معیاری که جامعه می‌سازد، لزوماً حقیقتی درباره ارزش انسان نیست. گاهی معیار برای کمک به زندگی ساخته شده است؛ نه اینکه زندگی انسان صرفاً برای رسیدن به آن معیار باشد.

در حال بارگذاری