شیوا حیاتی معرفی تخصص‌ها نظرات سوالات مقاله‌ها تماس رزرو جلسه
بازگشت به سایت
مقاله آموزشی
خودتنظیمی  و سلامت روان
خودتنظیمی  و سلامت روان

خودتنظیمی و سلامت روان

وقتی برای سازگار شدن با جهان، مدام از خودمان می‌خواهیم تغییر کنیمگاهی خسته‌ایم، اما به‌جای آنکه از خود بپرسیم چه چیزی ما را خسته کرده است، به دنبال راهی برای افزایش تاب‌آوری خود می‌گردیم.گاهی از یک رابطه رنج می‌بریم،…

وقتی برای سازگار شدن با جهان، مدام از خودمان می‌خواهیم تغییر کنیم
گاهی خسته‌ایم، اما به‌جای آنکه از خود بپرسیم چه چیزی ما را خسته کرده است، به دنبال راهی برای افزایش تاب‌آوری خود می‌گردیم.
گاهی از یک رابطه رنج می‌بریم، اما به‌جای بررسی کیفیت آن رابطه، تلاش می‌کنیم حساسیت‌هایمان را کمتر کنیم.
گاهی در محیط کار تحت فشاریم، اما اولین پرسشمان این است که چگونه اضطرابمان را مدیریت کنیم تا بتوانیم بهتر به کار ادامه دهیم.
در هر سه موقعیت، ممکن است خودمراقبتی و تنظیم هیجان به ما کمک کنند. بااین‌حال، پرسش مهمی وجود دارد: آیا همیشه لازم است ما تغییر کنیم تا زندگی بهتر شود؟
امروز بخش بزرگی از توصیه‌های مربوط به رشد فردی بر این محور می‌چرخد: افکارت را اصلاح کن، هیجان‌هایت را تنظیم کن، گذشته‌ات را درمان کن، مرز بگذار، انعطاف‌پذیر باش و واکنش‌های بهتری نشان بده. بسیاری از این توصیه‌ها مفیدند؛ اما وقتی همه‌چیز به اصلاح فرد ارجاع داده می‌شود، ممکن است مسئله‌ای اساسی از نظر دور بماند: شاید همیشه مشکل در نحوه مواجهه ما با جهان نباشد؛ گاهی باید خودِ جهان و رابطه‌مان با آن را دوباره بررسی کنیم.
وقتی آرام‌تر شدن را با بهتر شدن اشتباه می‌گیریم
تصور کنید کارمندی هر روز با حجم زیادی از کار، نگرانی درباره آینده شغلی و انتظارات متناقض مدیرش روبه‌روست. او برای مدیریت استرس تمرین تنفس انجام می‌دهد، خوابش را بهبود می‌بخشد و یاد می‌گیرد افکار نگران‌کننده‌اش را بررسی کند.
پس از مدتی، آرام‌تر می‌شود. کمتر مضطرب است و می‌تواند بهتر تمرکز کند. این تغییر ارزشمند است.
اما آیا شرایط کار او نیز بهتر شده است؟
شاید همچنان ساعات طولانی کار می‌کند، فرصت استراحت ندارد و درباره امنیت شغلی‌اش مطمئن نیست. او اکنون بهتر می‌تواند با این شرایط کنار بیاید، اما لزوماً شرایط متعادل‌تری ندارد.
این تفاوت مهمی است. آرام‌تر شدن می‌تواند کیفیت زندگی را بهتر کند، اما به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که موقعیت زندگی نیز مناسب‌تر شده است.
گاهی تنظیم هیجان به ما کمک می‌کند مسئله را روشن‌تر ببینیم و برای تغییر آن تصمیم بگیریم. گاهی نیز ناخواسته به ابزاری تبدیل می‌شود که به کمک آن، تحمل شرایط نامناسب آسان‌تر می‌شود.
مسئله این نیست که تحمل کردن همیشه اشتباه است. بعضی شرایط موقت‌اند، بعضی تغییرها در اختیار فوری ما نیستند و گاهی حفظ آرامش بهترین امکان موجود است. مسئله زمانی آغاز می‌شود که تحمل کردن، تنها گزینه‌ای باشد که به ذهنمان می‌رسد.
آیا هر احساس ناخوشایندی نشانه مشکلی درون ماست؟
فرض کنید پس از یک گفت‌وگو با یکی از نزدیکانتان، احساس خشم و ناراحتی دارید. بلافاصله از خود می‌پرسید چرا این‌قدر حساس شده‌ام، چرا نمی‌توانم آرام بمانم و چه چیزی در گذشته‌ام باعث این واکنش شده است.
این پرسش‌ها می‌توانند مفید باشند. شاید تجربه‌های گذشته بر واکنش امروز شما اثر گذاشته باشند. شاید برداشتتان از حرف طرف مقابل دقیق نبوده باشد. شاید لازم باشد شیوه بیان احساساتتان را تغییر دهید.
اما احتمال دیگری هم وجود دارد: شاید واقعاً با شما بی‌احترامی شده باشد، خواسته‌تان نادیده گرفته شده باشد یا رابطه‌ای که در آن هستید، فرصت کافی برای بیان نیازهای شما فراهم نکند.
در این صورت، اگر تمام توجهتان را به اصلاح واکنش خود معطوف کنید، ممکن است بخشی از واقعیت رابطه را نبینید.
خشم همیشه نشانه بی‌تنظیمی نیست؛ همان‌طور که آرامش همیشه نشانه سلامت نیست. گاهی خشم به ما کمک می‌کند متوجه عبور از یک مرز شویم و گاهی نیز از برداشت نادرست یا تجربه‌ای قدیمی تأثیر می‌گیرد. برای فهمیدن معنای آن، باید هم احساس خود را بررسی کنیم و هم موقعیتی را که این احساس در آن شکل گرفته است.
احساسات نه همیشه حقیقت کامل را بیان می‌کنند و نه باید پیش از فهمیده شدن، خاموش شوند.
وقتی مراقبت از خود به وظیفه‌ای بی‌پایان تبدیل می‌شود
خودمراقبتی قرار است به ما کمک کند زندگی بهتری داشته باشیم. اما گاهی به فهرستی از وظایف دائمی تبدیل می‌شود: هر روز باید مراقبه کنیم، ورزش کنیم، خوابمان را تنظیم کنیم، افکار منفی را تغییر دهیم، هیجان‌هایمان را بشناسیم، مرزهای سالم داشته باشیم و روی زخم‌های گذشته کار کنیم.
حتی استراحت کردن نیز ممکن است به پروژه‌ای برای افزایش بهره‌وری تبدیل شود؛ استراحت می‌کنیم تا فردا بهتر کار کنیم، آرام می‌شویم تا بهتر پاسخ بدهیم و به خودمان فرصت می‌دهیم تا دوباره بتوانیم از پس همه‌چیز بربیاییم.
در چنین شرایطی، خودمراقبتی به‌جای آنکه بخشی از زندگی باشد، به کاری دیگر در فهرست کارهای انجام‌نشده تبدیل می‌شود.
فردی را تصور کنید که پس از یک روز دشوار، به‌جای استراحت از خودش ناراضی است؛ چون تمرین ذهن‌آگاهی‌اش را انجام نداده یا نتوانسته در برابر یک موقعیت استرس‌زا واکنش مطلوبی نشان دهد.
در اینجا حتی مراقبت از خود نیز به معیاری برای ارزیابی و سرزنش خود تبدیل شده است.
این همان نقطه‌ای است که باید مکث کنیم. آیا ابزارهای رشد فردی هنوز در خدمت زندگی ما هستند، یا زندگی ما به خدمت بهتر اجرا کردن همین ابزارها درآمده است؟
چرا همه‌چیز به مسئولیت فردی تبدیل می‌شود؟
ما به‌طور طبیعی به دنبال چیزهایی می‌گردیم که بتوانیم تغییرشان دهیم. تغییر افکار، رفتارها و عادت‌های خودمان معمولاً در دسترس‌تر از تغییر یک محیط کاری، یک ساختار خانوادگی یا یک وضعیت اجتماعی است.
از این جهت، تمرکز بر خود می‌تواند نقطه شروع مناسبی باشد. اما آنچه در دسترس‌تر است، لزوماً تمام مسئله نیست.
برای مثال، تنهایی ممکن است با مهارت‌های ارتباطی فرد ارتباط داشته باشد؛ اما همیشه نمی‌توان آن را به کمبود مهارت اجتماعی نسبت داد. شرایط زندگی، فرصت‌های ارتباطی، مهاجرت، فقدان، محدودیت‌های اقتصادی و کیفیت روابط موجود نیز می‌توانند در تجربه تنهایی نقش داشته باشند.
همین موضوع درباره فرسودگی شغلی، تعارض‌های خانوادگی و اضطراب ناشی از بی‌ثباتی صدق می‌کند.
در جامعه‌شناسی، یکی از بحث‌های مهم این است که چگونه مشکلاتی با زمینه‌های اجتماعی و ساختاری، به مسئولیت و مسئله شخصی افراد تبدیل می‌شوند. وقتی فرسودگی صرفاً به کمبود تاب‌آوری نسبت داده می‌شود، ممکن است نقش حجم کار، حمایت سازمانی و شرایط شغلی نادیده گرفته شود.
این به معنای نادیده گرفتن سهم فرد نیست. مسئله، تقسیم درست مسئولیت است.
اگر فرد در یک رابطه نقش دارد، باید سهم خودش را بررسی کند؛ اما این بررسی نباید مسئولیت طرف مقابل را حذف کند. اگر فرد در محیط کار نیازمند مهارت‌های بیشتری است، می‌تواند آن‌ها را بیاموزد؛ اما این یادگیری نباید ضرورت بررسی شرایط کار را از میان ببرد.
مسئولیت فردی و مسئولیت محیطی رقیب یکدیگر نیستند. گاهی برای حل یک مسئله، به هر دو نیاز داریم.
تنظیم خود، تعادل و رابطه با جهان
انسان در خلأ زندگی نمی‌کند. بدن، افکار و هیجان‌های او از روابط، تجربه‌های گذشته، محیط زندگی و شرایط مادی اثر می‌پذیرند. در مقابل، رفتار و تصمیم‌های او نیز بر همین محیط و روابط تأثیر می‌گذارند.
به همین دلیل، تعادل را نمی‌توان صرفاً نتیجه تنظیم اجزای درونی انسان دانست.
ممکن است فردی بتواند هیجان‌هایش را به‌خوبی مدیریت کند، اما در رابطه‌ای باشد که در آن فرصت بیان خواسته‌هایش را ندارد. ممکن است فردی توانایی بالایی در تحمل فشار داشته باشد، اما هزینه این تحمل به‌مرور در سلامت، روابط یا کیفیت زندگی‌اش ظاهر شود.
در مقابل، فردی که متوجه نامناسب بودن یک موقعیت می‌شود، ممکن است به‌جای آرام کردن خود برای ادامه دادن، گفت‌وگو کند، درخواست تغییر بدهد، فاصله بگیرد یا برای خروج از آن موقعیت برنامه‌ریزی کند.
هیچ‌کدام از این واکنش‌ها به‌خودی‌خود همیشه درست نیستند. معنای آن‌ها به شرایط، پیامدها و امکانات واقعی فرد بستگی دارد.
تعادل در این نگاه، یک حالت ثابت و همیشگی نیست. کیفیت رابطه‌ای زنده میان انسان و جهان است؛ رابطه‌ای که در آن هم توان سازگاری اهمیت دارد و هم امکان اثرگذاری و تغییر.
گاهی لازم است خودمان را با واقعیتی که فعلاً تغییرپذیر نیست سازگار کنیم. گاهی لازم است شرایط را تغییر دهیم. گاهی نیز باید بپذیریم که نه کنترل کاملی بر جهان داریم و نه می‌توانیم بدون توجه به آن، مسئول تمام پیامدهای زندگی خود باشیم.
از چه پرسشی شروع کنیم؟
شاید بهتر باشد در کنار پرسش آشنای «چه چیزی را باید در خودم تغییر دهم؟»، چند پرسش دیگر هم قرار دهیم:
- چه چیزی در این موقعیت واقعاً مرا تحت فشار قرار داده است؟- کدام بخش از واکنش من به تجربه‌ها و الگوهای گذشته مربوط است؟- کدام بخش از ناراحتی من به شرایط فعلی مربوط می‌شود؟- چه چیزی در اختیار من است و چه چیزی به تغییر رفتار دیگران یا شرایط محیطی نیاز دارد؟- آیا راه‌حل من فقط تحمل موقعیت را آسان‌تر می‌کند یا به بهتر شدن آن نیز کمک می‌کند؟
این پرسش‌ها قرار نیست ما را از مسئولیت خودمان معاف کنند. هدفشان این است که پیش از تغییر دادن خود، مسئله را دقیق‌تر بشناسیم.
گاهی پاسخ، یادگیری یک مهارت تازه است. گاهی گفت‌وگویی دشوار، بازنگری در یک رابطه، درخواست حمایت یا تغییر در شرایط کار. گاهی هم لازم است با واقعیتی روبه‌رو شویم که فعلاً نمی‌توانیم تغییرش دهیم و برای مراقبت از خود در همان شرایط تصمیم بگیریم.
تفاوت در این است که انتخاب ما پس از فهم موقعیت شکل می‌گیرد، نه بر اساس این فرض که همیشه باید چیزی را در خودمان اصلاح کنیم.
بهتر زیستن، فراتر از اصلاح خود
خودآگاهی، تنظیم هیجان، روان‌درمانی و خودمراقبتی می‌توانند به ما کمک کنند آزادانه‌تر تصمیم بگیریم و رابطه‌های سالم‌تری بسازیم. مسئله زمانی ایجاد می‌شود که این ابزارها به تنها معیار فهم رنج و تنها مسیر تغییر زندگی تبدیل شوند.
انسان فقط مجموعه‌ای از افکار و هیجان‌ها نیست که باید پیوسته اصلاح شوند. او در جهانی زندگی می‌کند که بر او اثر می‌گذارد و از حضور و انتخاب‌های او نیز تأثیر می‌پذیرد.
بنابراین، بهتر زیستن گاهی به معنای شناخت بهتر خود، گاهی به معنای تغییر رفتار و گاهی به معنای بازنگری در رابطه‌ها و شرایطی است که در آن‌ها زندگی می‌کنیم.
شاید لازم نباشد در برابر هر دشواری از خود بپرسیم چگونه قوی‌تر، آرام‌تر یا سازگارتر شوم. گاهی پرسش مهم‌تر این است که چرا باید برای ادامه دادن به همین شکل، تا این اندازه از خودم کار بکشم؟
بهتر زیستن همیشه به معنای بهتر تنظیم کردن خود نیست؛ گاهی به معنای بازنگری در جهانی است که از ما می‌خواهد مدام خودمان را با آن تنظیم کنیم.
این بازنگری از انکار مسئولیت خود آغاز نمی‌شود؛ از دیدن تمام واقعیت آغاز می‌شود. هم خودمان را ببینیم، هم رابطه‌هایمان را و هم جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم.خودتنظیمی و سلامت روانتنظیم هیجانخودمراقبتی و رشد فردیمسئولیت فردی و اجتماعیفشار روانی و شرایط محیطیتعادل در زندگی
در حال بارگذاری